تبليغاتX
اخبار آخر الزمان

اخبار آخر الزمان

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر

روشنفکر!

روشنفکر

پسر دانشجو فریاد می زد: آخه حجاب یعنی چی؟! این حرفا مال 1400 سال پیشه! دوران شتر و الاغ! نه مال حالا! برای ما که جزو روشنفکرای جامعه ایم.

او اما با خودش فکر می کرد که آیا حرف خداوند هم کهنه می شود؟ یا اینها هم ارمغان همان روشنفکری است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 21:56  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 22 ـ شنبه 26 آذر 1384

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

لینک مستقل بخش ویژه هفته قبل:

http://hra4.blogfa.com/post-7.aspx

 

یــکــم: کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ  :  هواپیمای سی 130

http://www.iranclip.com/player/936

 

دوم: بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (1)

 

سوم شعبان مصادف با 25/12/1334 نوزادي هفت ماهه در خانواده افشردي به دنيا امد كه از فرط ضعف و داشتن جثه نحيف هيچگونه اميدي در دل خانواده مبني بر زنده بودن يا نبودن ايجاد نمي نمود .

لذا خانواده در عين اضطراب و نگراني تنها راه چاره را در توسل به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ديدند يعني امامي كه تولد نوزاد مرهون تقارن با روز خجسته ولادت حضرتشان (ع) بود و بر او نام غلام حسين يعني غلامِ حسين (ع) را گذاردند .

پدر و مادر در اين انديشه و اميد بودند كه امام حسين (ع) دست رد بر آرزويشان نخواهد زد و قطعاً سلامتي حتمي نوزاد با توكل به خدا اجتناب ناپذير بوده و پيرو التجاء به آن امام همام تحقق خواهد يافت. لذا نذر نمودند پس از اطمينان از شفاي كامل وي ، طفل را به همراه خود به حرم مطهر حضرتشان (ع) مشرف نموده تا عرض ادب و تشكري به جهت سلامتي تمام و كمال وي از آن حضرت بنمايند.

پدر كه شغل كارمندي راه آهن را پيشه خود ساخته بود به تنهايي قادر به تأمين هزينه هاي زندگي نبود ، لذا همسر وفادار و مسئوليت پذير وي از طريق شغل خياطي كوشيد در كنار شوهر معاش خانواده را فراهم نمايد تا قدري از شدت و كثرت فشاري كه به لحاظ شغلي به همسر وارد مي ايد بكاهد

غلامحسين از زمان تولد تا مرز دو سالگي بيماريهاي هولناكي نظير سياه سرفه و ديفتري را پشت سر گذارد ولي خوشبختانه جان سالم بدر برد تا آنكه زماني كه خانواده مطمئن گرديدند زمان اداي دين و نذرشان فرا رسيده است به اتفاق غلامحسين دو ساله به كربلاي معلي مشرف شدند تا عرض ادب و ارادت خود را از مرحمتي كه امام حسين (ع) در حق خانواده افشردي و به ويژه طفل خردسال نموده بودند و خاصه به پدر و مادر روحي تازه دميده بودند بنمايند.

بازگشت غلامحسين از سفر زيارتي كربلا گويا در او احساسي را پديد آورده بود كه در انديشه و خلقيات و عمل او تأثيري مثبت و دل نشين بر جاي گذارده بود.

ادامه دارد ...

 

ســـوم: خـــوانـــدنـــی هـــا

 

« خواستگاري (3)»

 

لینک قسمت اول

http://hra3.blogfa.com/post-15.aspx

لینک قسمت دوم

http://hra3.blogfa.com/post-16.aspx

 

داستان طنز

نويسنده: هوشمند ورعي

 

 بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سوال ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم!

 سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم،

پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم  گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

پایان

 

و یک جوک با حال

 

 

Soal: miduni tu barare chand nafar lazeme case dushidane gav?

Javab: 20 nafar!

1 nafar baraye negah dashtane gav va 19 nafar varaye bala pain kardane khode gav!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 15:31  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 21 ـ شنبه 19 آذرماه 1384

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

 

یــکــم: کـلـیـپ هـفـته

 

 

نام کلیپ  :  ایران

 

http://www.iranclip.com/player/226

 

دوم: بـــا شـــهـــیـــدان

 

 

شـيـعـه

 

کارواني از خواهران دانشجوي زاهدان وارد مناطق عملياتي خوزستان شده بود. من مأمور شدم تا آنها را در چند نقطه، عنوان راوي همراهي کنم، ابتدا به دشت عباس رفتيم، بعد در تنگه‌ي چزابه توقف کرديم. کاروان حال و هواي عجيبي داشت وقتي از حماسه‌ها و مظلوميت‌هاي شهداي چزابه برايشان تعريف مي‌کردم صداي گريه و زاري‌شان طوري بود که انگار با چشم خود شهادت عزيزان‌شان را مي‌بينند.

صحبت‌هايم که تمام شد، گوشه‌اي رفتم. حال و هواي آن ‌ها روي من هم تأثير گذاشت. احساس مي‌کردم من هم تازه به اين سرزمين پا گذاشته‌ام، برايم تازه‌گي داشت. در فکر بودم که يکي از خواهران دانشجو آمد و در حالي که سعي مي‌کرد متوجه اشکهايش نشوم گفت:«حاج آقا من اشتباه کردم پايم را اينجا گذاشتم». گفتم:«چه طور؟ اتوبوس را اشتباه سوار شديد؟» با صداي لرزانش حرفم را بريد و گفت:«آخر من سني مذهب هستم» تازه منظورش را فهميدم خنديدم گفتم:«دخترم اشتباه مي‌کني. شهدا متعلق به همه هستند اين سرزمين هم براي تمام انسانهاي آزاده جا دارد.»

دختر کمي مکث کرد و گفت:«من با راه و رسم شهدا خيلي فاصله دارم. دوست دارم شيعه شوم، اما مي‌ترسم که خانواده من را بيرون کنند. براي همين من با شهداي چزابه عهد بستم که در دل به ولايت اميرمؤمنان(ع) ايمان بياورم و اعمال شيعيان را مخفيانه انجام دهم.» از آنها خواستم در اين راه کمکم کنند. نمي‌دانم حرف‌هايش را تمام کرد يا نه گفتم:«دخترم توکل‌تان را از خداوند قطع نکنيد انشا‌الله شهداء نيز کمکتان خواهند کرد. سعي کنيد هميشه به ياد شهدا بايد».

مدتي گذشت يک روز در اتاق خود مشغول کار بودم که نامه‌اي را برايم آوردند. وقتي آنرا باز کردم، ديدم از همان دخترخانم بلوچستاني است. نوشته بود:«حاج آقا! به برکت شهدا، رفتار من باعث شد تا خانواده‌ام نيز شيعه شوند».

 

منبع: کتاب خاک و خاطره ـ راوي: غلامرضا احمدي

 

ســـوم: خـــوانـــدنـــی هـــا

 

« خواستگاري (2)»

لینک قسمت اول

http://hra3.blogfa.com/post-15.aspx

 

داستان طنز

نويسنده: هوشمند ورعي

 

 خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي  و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!!

مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده  ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!!

بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم!

علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم  خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم.

پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم.

در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با  خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه  ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم  كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم.

باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

 

ادامه دارد ...

 

و یک جوک با حال

 

AFTABEH

 

madare HAKHA ruze tavalode pesaresah barash ye sms mizaneo minivise:

"pesare ghande asalam salam, khahesh mikonam be elate shoyue vaba, dige ba aftabe ab nakhor."

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 21:44  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 20 ـ شنبه 12 آذر 1384

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

 

یــکــم: کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ: اوه برره!! (بدک نیست)

 

 

http://www.iranclip.com/player/619

 

دوم: بـــا شـــهـــیـــدان

 

اسرار ازل 

 

يکي از خانمها که دانشجوي پزشکي در شهر تهران بود با اصرار همکلاسي‌هاي خود به اردوي زيارتي شهداي جنوب آمد.خودش تمايل زيادي نداشت با اين که بچه‌ها تحت تأثير فضاي مناطق عملياتي قرار بودند اما او به همه چيز بي‌اعتنا بود. و اين بي‌اعتنايي را در عمل نشان مي‌داد بعضي از بچه‌ها قصد داشتند، به رفتار او اعتراض کنند اما من نگذاشتم، سفر به پايان رسيد. مدتها گذشت يک روز يک خانم چادري را در حياط دانشگاه ديدم. نشناختمش خودش را معرفي کرد. همان دختري بود که در منطقه آن طور رفتار مي‌کرد. لب به سخن گشود:«بعد از اينکه از منطقه برگشتيم تصميم گرفتم چادر سر کنم. بعد از شهادت دائي‌ام مادرم 6 سال به من اصرار کرد نپذيرفتم. بعد از سفر جنوب وقتي مادرم مرا با چادر ديد بغلم کرد و از خوشحالي چند دقيقه فقط گريه مي‌کرد مادرم پرسيد:«آنجا چي به تو گفتندکه از حرف من بيشتر تأثير داشت؟ اسرار ازل را نه توداني و نه من وين حرف معما نه تو خواني و نه من

منبع: کتاب خاک و خاطره ـ راوي: رضا دادپور

 

ســـوم: خـــوانـــدنـــی هـــا

 

« خواستگاري (1)»

 

داستان طنز

نويسنده: هوشمند ورعي

 

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل، تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

ادامه دارد ...

 

و یک جوک با حال

 

BOKHARI

 

Kianoosh mikhaste vase ruznamash fingilish dar biare mire soraghe salarkhan o azash miporse: shoma age sardetun beshe chikar mikonid

salarkhan mige: varam nazdike bokhari

Kianoosh mige: salarjun age kheili sardetun beshe chikar mikonid?

Salarkhan mige: khob vachasbam be bokhari

Kianoosh mige: khob hala age kheili kheili kheili sardetun beshe chi kar mikonid?

Salarkhan mige: haa in ke malum bid khob bokhari ro roshan vakonam jigar

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:55  توسط حمید رضا الوندی  | 

ویژه هفته نامه مشکان 19

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

یــکــم: کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ این هفته: ( به مناسبت تشییع 110 شهید سرافراز دفاع مقدس که 85 تن آنان گمنام بودند و با گرامیداشت یاد و خاطره شهیدان 8 سال دفاع مقدس و همچنین هفته بسیج)

دسته گلای بی نشون

http://www.iranclip.com/player/833

 

 

دوم: بـــا شـــهـــیـــدان

از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان وتبلورخونشان به شما دوخته است بپاخيزيد واسلام وخود را در يابيد .

 محمد ابراهيم همت

در وصف حاج همت

 

دلم مي خواهد از ابراهيم بگويم ...

باور كن حرف هايم از پر كشيدن شاپرك تكراري تر نيست

آخر مي داني ! هميشه دل تنگي هاي شاپرك را

پر از خيسي دريا مي كنم و بعد پر ميكشد و

ميرود و

مي رود و

آسماني مي شود با حرف هاي زخمي مجنون

و من تنها ترين دلتنگي آسمانم

تنها ترين آرزوي پرواز

بي تابي شاپرك را پرواز ملكوتي اش تسلا مي دهد

و دل بي قرار مرا تصور تنهايي خاكريز

آخر خاكريز از من تنها تر است در اين سكوت بي رنگ بي عاطفه

دلم مي خواهد از ابراهيم بگويم

باور كن حرف هايم از پر كشيدن شاپرك تكراري تر نيست

حرف هايم شبيه حرف هاي ماهي مهتاب نديده ايست كه

خيسي دريا شرمگين اشك هاي نقره اي اش است

هزار بار از نيمه ي پنهان ماه عبور مي كنم

اين بار مي خواهم از اسارت ساكت اين برگ ها رها شوم

بگذار بگذريم از اين شكنندگي نيلي سوزناك

و بي قراريمان را فرياد بزنيم

عيبي ندارد

بگذار اين بار آسمان ترك بردارد از رهايي بغض هاي كهنه مان

ابراهيم خاكريزش را خوب مي شناسد

بگذار پشت خاكريز ، به انتظار بنشينيم

آخر خاكريز از من تنها تر است

و به تنهايي خاكريز سوگند

ابراهيم تنهايمان نمي گذارد ...

http://www.haj-hemmat.blogfa.com/

 

ســـوم: خـــوانـــدنـــی هـــا

 

حافظ به روایت شیر فرهاد

ناگهان پرده بر انداخته ای ، یعنی چه؟

مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟

                                              "حافظ"

ناگهان پرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)

مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)

عشق شون پت ، وَزده  چنبره بر زندگيم

سهم دل ، خشکه نپرداخته!..."اي يعني چه؟!"

اي کَيانوش که با ما  وَزده شطرنجي

شده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟!"

نَوَديدي که "سحرناز" به روي "ليلون"

باز هم خنجر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟!"

وا وَکن چشم و  وَبين گرد نخود چي فوکولَه!

کار ِ  اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟!"

"بوالفضول الشعرا" حافظ طنز است و "بگور"

پيش او لُنگ  وَ يَنداخته!..."اي يعني چه؟!"

**

هر که پنداشت تو تعريف ز طنزت فوکولي!

فعل معکوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟!"

 

برگرفته از وبلاگ: بوالفضول الشعرا

http://www.bolfozool.blogfa.com/ 

 

و یک جوک با حال

 

VOZOO

 

vasiyatnameye BENLADEN ro peyda mikonan, mibinan khetab be khanevvadeash neveshte:

 Man namaz ghazaa ke nadaram faghat bejam 40 sal VOZOO begirid.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 18:33  توسط حمید رضا الوندی  |