تبليغاتX
اخبار آخر الزمان

اخبار آخر الزمان

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر

هفته نامه مشکان ـ شماره 27 ـ شنبه 1 بهمن ماه 84

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

عروس پستی

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (6)

 

تحصيلات دانشگاهی و فعاليت های جانبی ـ 2

 

اشتغال در واحد اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي او را از نزديك با راز و رمز دشمني هاي امريكاي شيطان صفت و ايادي داخليش همچون گروهكهاي زبون و اسلام ستيز و تحريك عراق توسط آن آشنا ساخت و هر لحظه ضريب در اختيار داشتن اطلاعات دقيق و خنثي نمودن توطئه هاي آنها را با پيروي از تدابير سياسي ـ نظامي منسجم و واحد افزايش مي داد ( بينش نظامي ) .

فعاليتهاي محدودتر در محيط و فضاي مسجد محل و مدرسه زمان تحصيل كه معطوف بر نوجوانان نيازمند به كسب علم، و آگاهي از ترفندهاي دشمن و شناخت هر چه بيشتر دوست از دشمن بود ، غلامحسين را اميدوار ساخت كه مي توان اين خواسته امام) ره ) را جامه عمل بپوشاند كه در روزگاري نه چندان دور ارتش بيست ميليوني مورد نظر ايشان رنگ تحقق و عينيت به خود بگيرد و انسجام و وحدت ملي كه به فرمان امام ( ره ) از سوي تك تك دلسوختگان انقلاب خطاب به مردم درد مند حركت رو به جلويي را پديد آورده بود نضج يابد ( اطاعت از امر ولايت ) .

و در نهايت تحصيل در دانشگاه و حضور در ميان دانشجويان ، اساتيد و دانشگاهيان كه قشر روشنفكر جامعه تلقي مي شدند و هر روز در كشاكش ميان راه ثواب از خطاي فضاي سياسي ـ فرهنگي دانشگاه كژدار و مريض به جناحها و دسته هاي مختلف حق يا ناحق ملحق شده و در چالش انتخاب بودند ، او را بصير ساخت كه بايد بر دانش و بينش مذهبي او مكتبي خود بيش از گذشته بيافزايد تا به اين طريق كمكي باشد در راه شناخت واقعي تر روشنفكرانماها از روشنفكران دانشگاهي و ايجاد نوعي مصونيت و صيانت دانشجويان سر در گم در پيروزي بر چالشها و ابهامات پيرامون ايشان تا هر چه بيشتر در جو دانشگاه بتواند مسلط و حساب شده جلوي هر گونه خبط و خطاي احتمالي و عمدي از سوي گروهكها را گرفته و از فرصتهاي ممكنه در راستاي جلوگيري از تحريف انقلاب و انديشمندان آن به دست اين جرثومه هاي فساد و گول خوردگان غرب زده بگيرد ( بينش سياسي در بعد دانشگاه و قشر دانشگاهي ).

به هر طريق غلامحسين افشردي با نام مستعار « حسن باقري » در فاصله يك سال و نيم از گذشت پيروزي انقلاب تا شروع جنگ تحميلي موقعيتهاي گوناگوني را از نزديك تجربه كرد و به دليل اجتناب ناپذير بودن نوع روابطش با محيط هاي مختلف مطبوعاتي ، امنيتي ، نظامي ، دانشگاهي ، و محله اي و امثال آنها و اطلاع يافتن از اخبار پيراموني به ويژه در زمينه هاي مطبوعات داخلي ايران مثل واقعه شكست خورده طبس ، نوژه ، كردستان و درگيريهاي تجزيه طلبانه به اصطلاح خلقي در گوشه گوشه مملكت ، و منطقه اي نظير حمله نظامي شوروي به افغانستان ، تحريكات و تحركات امريكا در منطقه خليج فارس به ويژه در منطقه خاور ميانه و عراق به درك بسيار خوب و بالاتري از مقتضاي كنوني آن زمان رسيد ، به طوري كه شروع به تحليل چرايي شرائط موجود و چگونگي برخورد با حصار هاي پديد آمده توسط دشمن نسبت به نظام جمهوري اسلامي در غالب مقالات ، تحليلهاي مطبوعاتي ، تشريح وضع انقلاب و دشمنان آن و احتمال دگرگوني ها و درگيريهاي نظامي پيدا وپنهان آينده نسبت به ايران نمود ، اما همچنان در جريان موج عظيم تمامي دلسوختگان و فعالان انقلاب چهره اي همچنان گمنام به نظر مي رسيد كه مثل همه درد انقلاب دارد و وحدت ملي مردم و پيروي از ولي فقيه را بعنوان رمز موفققيت و نجات مملكت از دست بيگانگان بر مي شمرد.

در شهريور ماه 1359 وي به دعوت سازمان « امل » لبنان بعنوان خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ايران براي ديدار از آن منطقه و اردن به مدت 15 روز به كشور هاي مذكور مسافرت نموده و گزارش و ارزيابي تحليلي خود را از اوضاع نا به سامان مسلمانان آن مناطق تهيه نمود كه در روزنامه جمهوري اسلامي به چاپ رسيد .

 

ادامه دارد ...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

پنجهای معروف (3)

پنج هنرمند مشهوری که از فقر مطلق شروع کردند

وان گوگ ( نقاش معروف هلندی )

جک لندن ( نویسنده مشهور آمریکایی )

مولیر ( نمایش نامه نویس فرانسوی )

داستایفسکی ( نویسنده روسی )

ماکسیم گورکی ( نویسنده روسی )

 

پنج چپ دست معروف جهان

چارلی چاپلین ( بازیگر و کارگردان انگلیسی ـ آمریکایی )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

لئوناردو داوینچی ( نقاش و مخترع ایتالیایی )

میکل آنژ ( نقاش ایتالیایی )

کیم نوداک ( بازیگر آمریکایی )

 

 

 

جــــوک

 

 

 

 Shatranj

 

HAKHA raise fedrasione shatranj mishe, belafasele 2ta ghanune jadid vaz mikone o mige az in be bad:1- asb nemirune fil ro bizane.2- khar ham baziye!......

 

 

داستــان

 

زنده به گور

 

نوشته شده توسط آلبالو ـ قسمت پنجم

http://albalo.persianblog.com

 

زير لب مدام همون چن تا سوره رو که يادم نيس از بچه گي کي يادم داده بود غلط غولوط تند تند مي خوندم و و به سبک مادر بزرگ خدا بيامرزم فوت مي کردم که شايد دريچه هاي قبر از شدت فوتاي من باز شه ... زهي خيال باطل .

يهو ياد نکير و منکر افتادم .... تنم مثه آدمايي که لحظه اخر جون دادنشونه يهو به شدت لرزيد .

اگه اينا اومدن چي ؟

يا امام هشتم ....

ولي باز خودمو دلداري مي دادم که تازه اگه بيان و بفهمن که من زنده ام که کاري بهم ندارن و شايد کمکمم بکنن و بکشنم بيرون ...

سردم شده بود .

کم کم از خودم و اميد به نجاتم قطع اميد کردم .

من محکوم شده بودم به مردن .

اونم به بدترين و وحشتناک ترين وضعيت .

توي همين احساس داشتم دست و پا مي زدم که صداهاي گنگي از بالا به گوشم خورد .

صدايي شبيه ... شبيه ... شبيه بيل زدنننننن ... آي خدا جان فداي تو برم مننننننننن ... آي خدااااا ... نوکرتم ....

صداي بيل مثه يه موسيقي رمانتيک و قشنگ ترين ترانه ها توي گوشم مي پيچيد ...

- کمکککککککککک ... من زنده امممم .

فکم چسبيده بود به زمين و فقط دهنمو يه ذره مي تونستم باز کنم و صدام خيلي ضعيف بود .

تازه پنبه هايي که محکم توي سوراخاي بينيم فرو شده بود صدامو تو دماغي کرده بود و شده بود قوز بالا قوز .

يه لحظه با خودم فکر کردم که بهتره ساکت باشم تا نکنه اين فرشته نجات بترسه ازم و رم کنه ...

صدا ها کم کم واضح تر شد .

صداي صحبت دو تا مرد بود و موسيقي خش خش بيل .

گوشامو تيز کردم .

کم کم صداشون واضح شنيدم .

- زود باش ديگه .. الانه که يکي بياد .

- کي مي خواد اين موقع شب بياد تو قبرستون خره ؟ يه دو تا بيل ديگه مونده زرده بکش ...

- حالا تو مطمئني ؟

- خودم ديدم حلقه طلاش به اين بزرگي توي انگشتش برق مي زد ... هيشکيم درش نياورد ...

- اگه حلقه تو دستش نباشه خودتو مي ذارم تو همين گور بغل خوابش باشي ..

- حالا ببين ..

حلقه ؟

ادامه دارد ...

 

روز نوشت ها

 

روزی

 

ـ خدایا به داده ها و نداده هات شکر! ولی توی این برف کی کارگر می خواد؟ خودت امروز روزی امروز ما رو برسون ...

کتش رو پوشید ... یه نگاهی به بچه ها انداخت ... چه معصومانه خوابیده بودند ...

ـ الهی به امید تو ...

مرد این را گفت و به دنبال روزی حلال به راه افتاد ...

از وبلاگ: مشکان در میهن بلاگ

 

 

 

دیدار یار مهربان

 

بگو يا صاحب الزمان (ع)

 

يكي از مبلغان امام زمان (عج) مي گويد:  در سال 1415 رمضان كه به جهت تبليغ به اطراف شيراز رفته بودم، افطاري را در منزل خدا كرم زارع بودم و ايشان داستان زير را نقل كردند: همسرم به خاطر غده اي كه در سر او پيدا شده بود مدتي بود كه به سر درد مبتلا شده بود آنهم سر درد شديد و دكترها از خوب شدن او مايوس بودند، به اهل بيت عصمت و طهارت مخصوصاّّّّّ وجود اقدس حجت بن الحسن امام زمان ارواحنا الفداه توسل پيدا كرد.

يك روز خيلي ناراحت و افسرده در منزل نشسته بود كه ناگاه صداي درب منزل بلند شد و سيدي نوراني وارد حياط شدند .اين خانم وقتي سيد بزرگوا ر را مي بيند از علاقه اي كه به سادات دارند مي گويند اي آقا من مبتلا به سر درد هستم كه دكترها از درمان من مايوسند، شما از جدتان  بخواهيد تا مرا شفا دهد من هم هر چه پول شما مي خواهيد به شما مي دهم.

 آقا تبسمي كردند و فرمودند:

(( ما احتياج به چيزي نداريم و آمده ام براي شفاي شما، و شما خوب مي شويد پس از اين هم هر كجا درمانده شدي بگو يا صاحب الزمان.))

بي اختيار فرياد زد: يا صاحب الزمان و بيهوش شد. وقتي به هوش آمد متوجه شد كه سرش در دامن زنان همسايه است. گفتند: جريان چيست؟ از اول تا آخر داستان را براي آنان نقل كرد، بحمدالله از همان وقت سر درد او بر طرف شد و نگراني از اين جهت ندارد.

 

ملاقات بانوان با امام عصر (عج) ـ صفحه 296

 

 

 

پاسخ به نامه ها

 

این هفته هم نامه برقی نداشتیم

 

مطالب ارسالی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:12  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان ـ شماره 26 ـ شنبه 24 دیماه 84

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ  :  آهای خبر نداری

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (5)

 

تحصيلات دانشگاهی و فعاليت های جانبی

 

وي در فروردين سال 1358 به رغم آنكه داراي ديپلم رياضي اخذ شده از قبل از انقلاب بود تصميم گرفت استعداد خود را در زمينه رشته تحصيلي علوم انساني نيز محك بزند ، لذا پس از طي دو هفته مطالعه جدي در امتحانات نهايي سال چهارم متوسطه رشته فوق شركت جست و موفق به دريافت ديپلم علوم انساني گرديد و بلافاصله در كنكور سراسري همان سال شركت كرده و نهايتاً موفق به اخذ قبولي با رتبه 104 در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران گرديد.

اينك غلامحسين فعاليتهاي متعددي را دنبال مي كرد و از زمان بيشترين بهره را مي جست تا به تبعيت از فرامين حضرت امام (ره) كه نياز به حضور جوانان مسئول و متعهد و انقلابي را در صحنه هاي مختلف انقلاب و فعاليتهاي اجتماعي ضروري تشخيص مي دادند ، بتواند ضمن رضاي پروردگار بر فرمان امام و رهبر انقلاب نيز گردن نهد.

فعاليتهاي متفرقه و متراكمي مثل حضور در كميته انقلاب ، جهاد سازندگي ، عضويت در سپاه ، خبرنگاري در روزنامه جمهوري اسلامي و اينك توفيق قبولي و شروع تحصيل دانشگاهي در رشته حقوق قضايي بخوبي حساسيت و مسئوليت پذيري او را نسبت به حضور در نقشهاي مختلف عرصه هاي سياسي ـ علمي و سازندگي انديشه و آباداني و عمران مناطق محروم البته در حد وسعت و توانايي او به خوبي گويا و شاهد است.

وي حتي از فعاليتهاي فرهنگي ـ مذهبي و سياسي در صحنه مسجد محل و اشاعه فرهنگ انسان ساز اسلام در سطح دبيرستاني كه در دوره تحصيل از بانيان تأسيس كتابخانه آن بود دريغ نداشت زيرا مي دانست نوجوانان تا چه اندازه نياز دارند از غفلت ديني و وسوسه هاي دروغين سياسي به دور باشند و سره را از ناسره در مسير پيشبرد انقلاب تشخيص دهند.

تنوع و تعدد فعاليتهاي مختلف سياسي و فرهنگي روز به روز بر انجام انسجام فكري او و زايش و رشد نهال خود باوري، اميد به توفيقات حتمي بيشتر در آينده ، ارزيابي درست از مسائل پيراموني كه گاه با شيطنتهاي بر خواسته از نيات پليد اجانب دشمن و گروهكهاي منافق و ملحد برآن چهره اي به ظاهر واقعي مي بخشيد ، كمك كرده و به او نوعي دور انديشي و بزرگ انديشي واقع بينانه مي داد ضمن آنكه او را از مسائل كوچك و پيش پا افتاده نيز غافل نمي ساخت . همكاري با كميته انقلاب اسلامي به او بينشي داده بود كه بخوبي مي توانست در مسير دفع مضرات وارده از سوي منافقين و دشمنان انقلاب كه اگر چه همزبان بودند ولي هم دل و هم نيت با شيطان بزرگ و اذنابش بودند به منظور استحاله انقلاب اسلامي به نفع امريكاي جنايتكار ، استفاده كند . ( بينش مكتبي ) .

فعاليتهاي متفرقه در جهاد سازندگي به او دركي مبني بر اين داده بود كه تنها به دست تواناي جوانان دلسوز و مريد اسلام و انقلاب و امام ( ره ) مي توان تمام سختيها را به جان خريد و در آباداني و عمران كشور حضوري هر چند كمرنگ دارد( بينش محروميت زدايي)

كار خبرنگاري در روزنامه جمهوري اسلامي آنچنان برداشت و ارزيابي از موقعيت و مقتضاي كنوني آن زمان انقلاب ، ايران ، منطقه ، جهان و در يك كلام اطلاع از ثبات دوستان و دشمنان ايران انقلابي به او بخشيده بود كه با كنجكاوي هر چه بيشتر به نوعي در غالب كار خبرنگاري تحركات و رايزنيهاي شيطان بزرگ و هم پيمانانش را كه چشم ديدن ايران انقلابي را نداشته و هر لحظه اميد به اضمحلال موقعيت جديد آن را داشتند دنبال مي كرد ( بينش سياسي ) .

 

ادامه دارد ...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

پنجهای معروف (2)

پنج قهوه خور معروف تاریخ

ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

ژان ژاک روسو ( فیلسوف و نویسنده فرانسوی )

کانت ( نظریه پرداز آلمانی )

بالزاک ( داستان نویس فرانسوی )

 

 

 

جــــوک

 

 

 

FILM e JANGI

 

HAKHA film jangi midide tamoom ke mishe mire sine khiz televisiono khamosh kone.

 

 

داستــان

 

زنده به گور

 

نوشته شده توسط آلبالو ـ قسمت چهارم

http://albalo.persianblog.com

 

قلبم دوباره ريخ کف سينه ام . ( وقتي مي گم ريخ کف سينه ام چون کف پام نمي تونس بريزه چون دراز به دراز بودم و گرنه مي ريخ کف پام )

چشمامو باز کردم ولي چه سود تازه اگه تو گورمم چراغ روشن مي کردن اين پارچه کفن نمي داش چيزي رو ببينم

يهو حس کردم يه چيز نرمي شبيه ... شبيه ... يا حضرت ابوالفضل .. شبيه پوزه موش... موش ...... نعره زدم .... آييييييييييييييييييييييييييي

سرمو محکم برگردوندم بالا ... بينيم گير کرد به سنگ بد مصب و چنان دردي گرفت که زنده به گور شدن و موش و همه کوفت و زهر و مارارو فراموش کردم و دوباره نعره زده اما اين بار به جاي آي گفتم : - آخخخخخخخخخخخخ .

خداي من ... خب معلومه که وقتي بوي گوشت به دماغ موش و جک و جونوراي زير خاکي بخوره يهوو همه سر و کلشون پيدا بشه و به شکماشون صابون ماليده آماده بخور بخور باشن ... وحشتم صد افزون شد .

ياد حيووني به اسم گورکن افتادم که غذاي مورد علاقش لاله گوش آدم ميانساله .

هر دو تا لاله گوشم وز وز کرد .

خبري از موشه نبود ... فک کنم اون از ترس ادم زنده تو گور ديدن جا به جا سکته کرده بود

از سگ جوني خودم تعجب مي کردم ... هر کس ديگه اي جاي من بود به جان عمه نصرتم در جا قالب تهي مي کرد .

هيچ صدايي نمي اومد ... سکوت محض ... تاريکي محض ... و تنهايي محض .

( با خودم فکر مي کردم احتمالا توي همون موقع همه قوم و خويشا و رفقام دور يه سفره پهن نشستن و دارن پلو مرغ و نوشابه مي خورن و به ريش مرده من مي خندن ... زهي دنياي باطل ... زنده که بودم و ميون اونهمه آدم حس مي کردم تنهام و غصه مي خوردم ... حالا اينجا مي فهمم تنهايي يعني چي ... ديگه واقع اسمم از ليست حضور و غياب آدم زنده ها خط خورده بود و من ديگه وجود نداشتم )

زير بغل چپم مي خاريد ... سرم هم لابه لاي دو تا تيکه سنگ سفت .

با خودم فکر کردم اگه از اينجا جون سالم به در بردم يادم باشه وصيت کنم اگه دوباره مردم اين بار قبرم يه اتاق سه در چار باشه با روشناييي و کف موکت و حداقل يه خط موبايل با آنتن دهي قوي که اگه باز زنده شدم دستم به يه جايي بند باشه ... و در ضمن حتما يکي ازين تله موشا هم توش باشه ...

گرماي توي قبر کم کم جاي خودش به سرما مي داد .

تنم داشت يخ مي بست .

به جاي تکون خوردن فقط مي لرزيدم .

ادامه دارد ...

 

روز نوشت ها

 

و در گذر ایام ...

 

و در این روزگار که هر کس به فکر خویشتن است؛ دلم می گیرد از دورویی و ریاکاری بعضی که هنوز به جایی نرسیده آنقدر خودشان را می گیرند و آنقدر ادا و اطفار درمی آورند که انسان آرزو می کند هیچ گاه به هیچ جایی نرسند که اگر برسند دودمان همه را بر باد خواهند داد.

و تأسف از اینکه وجود دارند اینگونه افراد در نظام اداری ما که اعتراض مردم را باعث می شوند.                                           از وبلاگ: مشکان در میهن بلاگ

 

 

دیدار یار مهربان

 

نجات از مرگ آيت ا... مرعشي

 

از جمله ديگر تشرفات حضرت آيت ا... مرعشي نجفي تشرف ذيل است كه از كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) نقل مي شود و از زبان مبارك خودشان ذكر مي كنيم:

در زيارت عسكريين (ع) در جاده طرف حرم سيد محمد را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد در قلب الاسد از زندگي مأيوس شدم. غش كردم، به حالت صريح و بيهوشي روي زمين افتادم.

ناگهان چشم باز كردم ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است. پس به من آب خوش گوارايي داد كه مثلش را از شيريني و گوارايي در مدت عمرم نچشيده بودم. بعد از سيراب كردنم سفره اي باز كرد و در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود. خوردم! سپس اين شخص كه به شكل عرب بود فرمود: « سيد، در اين نهر برو و شستشو نما.» گفتم: برادر اينجا نهري نيست، نزديك بود از تشنگي بميرم. شما مرا نجات داديد.

آن مرد عرب فرمود: « اين آب گوارا است.» با گفته او نگاه كردم ديدم نهر آب باصفايي است. تعجب كردم و با خود گفتم: اين نهر نزديك بود و من نزديك بود از تشنگي بميرم؟!

به هر حال فرمود: اي سيد، اراده كجا داري؟ گفتم: حرم مطهر سيد محمد (ع). فرمود: اين حرم سيد محمد است. نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيد محمد قرار داريم و حال آنكه من در جادسيه (قادسيه) گم شده بودم و مسافت زيادي بين آنجا و بقعه سيد محمد است. ( البته اينجا هم آقا دستورهايي به آيت ا... مرعشي نجفي فرموده اند كه خلاصه آنها در كتاب شيفتگان موجود است) به ذهنم خطور نكرد اين آقا كيست، مگر وقتي كه از مد نظرم غايب شد.

 

پاسخ به نامه ها

 

این هفته نامه برقی نداشتیم

 

مطالب ارسالی

 

« ادعای نبوغ »

اگه خيلي ادعاي نبوغ و هوش داري يه نگاهي به اين سوالا بنداز شايد تو ادعات تجديد نظر کردي:

 ۱- فرض کن تو يه مسابقه دوي سرعت شرکت کردي . تو از نفر دوم سبقت مي گيري . حالا نفر چندم هستي ؟(زود بگو)

جواب:

اگه پاسخ دادي نفر اول هستي ، کاملا در اشتباهي ! اگه تو از نفر دوم سبقت بگيري جاي اونو گرفتي و نفر دوم خواهي بود.

 ۲- سعي کن تو سوال دوم گند نزني! براي پاسخ به سوال دوم ، بايد زمان کمتري نسبت به سوال اول فکر کني . اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيري ،‌نفر چندم مي شي ؟(بدو بگو)

جواب:

اگه جوابت اينه که تو يکي مونده به آخري ، بازم در اشتباهي ! بگو ببينم تو چطور مي توني از نفر آخر سبقت بگيري ؟اين نوفهمه!؟!؟ (اگه از نفر آخر عقب باشي ،‌خب پس نفر آخر خودتي و ... از خودت که نمي خواي سبقت بگيري ؟‌مي خواي؟؟؟؟؟)

شما در اين مورد کار خيلي خوبي نمي کني، نه؟!

 ۳- رياضيات فريبنده!!! اين سوال رو فقط ذهني حل کن و از قلم و کاغذ و ماشين حساب استفاده نکن:

عدد ۱۰۰۰ رو فرض کن . ۴۰ تا بهش اضافه کن . حاصل رو با يه ۱۰۰۰ ديگه جمع کن. عدد ۳۰ رو به جوابت اضافه کن. با يه ۱۰۰۰ ديگه جمعش کن. خب حالا نوبت ۲۰ شده که به بقيه اضافه ش کني. ۱۰۰۰ تاي ديگه جمع کن و نهايتا ۱۰ رو به اين حاصل جمع اضافه کن . سريع بگو حاصل چنده؟

جواب:

به عدد ۵۰۰۰ رسيدي؟ جواب درست ۴۱۰۰ بود.

باورت نمي شه ؟ پس ماشين حساب و واسه چي ساختن . امتحان کن.

نه !‌مثل اينکه امروز روز تو نيست. نا اميد نشو . شايد بتوني جواب سوال آخر رو بدي . تمام سعيت رو بکن. آبروت در خطره.

 ۴- باباي ماري پنج تا دختر داره:

۱ـ - NANA

۲ـ - NENE

۳ـ - NINI

۴ـ - NONO

اسم پنجمي چيه؟

جواب:

NUNU؟

نه !‌معلومه که نه! اسم دختر پنجم ماريه. يه بار ديگه سوال رو بخون!

بابا ايول . ما رو باش رو ديوار کي يادگاري داريم مي نويسيم. آبرومونو بردي بابا!

خب چي شد ؟ هنوز سر ادعات هستي ؟ يا روت کم شده و ديگه اولدورم بولدورم نمي کني؟

 

فرستنده:

taravat_235@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:32  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان ـ شماره 25 ـ شنبه 17 دی 84

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ  :  پلاک

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (4)

 

شروع انقلاب و عضويت در سپاه

 

وي به هنگام ورود حضرت امام در دوازدهم بهمن ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هفت از جمله كساني بود كه در كميته استقبال از ايشان حضوري فعال در كنار شهيد بروجردي و مانند ايشان در بخش حفظ و حراست از امنيت امام داشت.

افشردي به ويژه تا پيروزي انقلاب در 22 بهمن همان سال تمامي فرصتهاي خود را معطوف به تلاش به منظور تحقق انقلاب شكوهمند اسلامي به دست تواناي تدبير ، اراده و هدايت معمار كبير انقلاب حضرت امام خميني (ره)نمود.

پس از تفوق انقلاب وي بلافاصله وارد همكاري با كميته انقلاب اسلامي كه با فلسفه حفظ و حراست از نهال انقلاب و ايجاد مصونيت از دست منافقان و دشمنان مختلف انقلاب شكل گرفته بود ، شد و همزمان به دليل آنكه جهاد سازندگي را محمل برقراري عمران و آباداني مناطق محروم تلقي مي نمود در اين ارگان نيز وظايفي را به عهده گرفت.

فعاليتهاي ژورناليستي و مطبوعاتي از جمله كارهايي بود كه بشدت مورد علاقه غلامحسين افشردي بود ، زيرا احساس مي نمود انجام وظيفه در اين گونه فعاليتهاو پرداختن به شغل خبرنگاري و نويسندگي نوعي اصلاح انديشه و مصون نگه داشتن جامعه از استحاله فكري و بدبيني هاي القاء شده توسط جناحهاي مختلف گروهكهاي ملحد و منافق در سطح گروههاي مردمي است ، لذا با اين ديدگاه از طريق حزب جمهوري اسلامي وارد روزنامه جمهوري اسلامي شده از كار عكاسي ، مصاحبه و تهيه گزارش گرفته تا نقد و تحليل و بيان ديدگاه مكتبي ـ سياسي پيرامون امور جاري كوتاهي نمي كرد. خلاصه وي تمامي لحظه هاي امكان پذير خود را در كنار كار در كميته و جهاد سازندگي در اختيار كار مطبوعاتي روزنامه فوق گذارد.

« غلامحسين افشردي » در اوائل سال 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در واحد اطلاعات در آمد و از آن پس بود كه نام مستعار « حسن باقري » برايش برگزيده شد.

 

ادامه دارد ...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

پنجهای معروف (1)

پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی

ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)

آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده )

راکفلر ( میلیاردر آمریکایی )

ویرجینیا ولف ( نویسنده بریتانیایی )

برنارد شاو ( نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )

 

 

جــــوک

 

 

 

 DOZD

 

HAKHA zang mizane 110 va mige: agha pedale tormoz, kelaj, gaz, dande va farmuno dozdidan!police mige: shoma hakha hastid?mige: are!police mige: pasho boro jolo beshin!......

 

 

 

داستــان

 

زنده به گور

 

نوشته شده توسط آلبالو ـ قسمت سوم

http://albalo.persianblog.com

 

(در مورد مرگ خيلي چيزا مي دونستم و خيلي کتابا خونده بودم و حقيقتا ازش نمي ترسيدم ولي در مورد زنده به گور شده و راه هاي مبارزه با آن هيچ کتابي نخونده بودم و اصلا آمادگي پذيرش همچين موقعيتي رو نداشتم .)

هيچکاري از دستم بر نمي اومد .

ياد مادر بزرگ افتادم که مي گفت هر وقت گير کردي ننه نذر کن .. نذر کن همه مشکلاتت بر طرف ميشه .

توي اون موقعيت بحراني نذر کردم .

- خدايا اگه از اين گور بيام بيرون ( ذهنم کار نمي کرد نمي دونستم چي رو نذر کنم که ارزشش پيش خدا بيشتر باشه ) اگه بيام بيرون همه چيمو مي دم به فقير فقرا ... تا آخر عمرم کاراي خوب خوب مي کنم ... خدااااااااااااااا

چشمامو بستم ( گرچه فرقي نمي کرد چشمام که باز بود هم همه جا تاريک بود )

با حودم گفتم الان که چشامو باز کنم همه جا روشنه و همه چي به خير و خوشي تموم شد .

چشامو باز کردم ... تاريک بود ... هيچ اتفاقي نيفتاده بود .

با تموم انرژي داد زدم .

- کممممکککک ... من زنده اممممم ... کمکککککک .

بوي خاک و هرم گرماي توي قبر داشت واقعا خفم مي کرد .

سرمم که همونطور به طرف راست پيچيده شده بود و اصلا قدرت حرکت نداشتم .

- خدايا غلط کردم ... خدايا غلط کردم ...

( اصلا خصوصيت آدم همينه ديگه ... وقتي مثه خر توي گل گير مي کنه همچين خوب ميشه .. ياد خدا ميفته ... منم ياد انبوه گناهان کرده و نکرده ام افتادم و با خودم اون ته ته دلم يواشکي مي گفتم شايد اينطوري خدا دلش به رحم بيادومنو بکشه بيرون از اين گور )

- خدايا جون مادرم يه فرصت ديگه ..يه فرصت ديگه بهم بده ... به خدا خوب ميشم ... خدايا ... توبه کردم ... غلط کردم .

( فرض بکنين گرچه فرضشم مشکله ولي فرض بکنيد که يه آدم زنده سه متر زير خاک تنها , در اون وضعيت بحراني چيکار مي تونه بکنه ؟ دست به دامن کي مي تونه بشه ... همه تنهات گذاشتن ... ارزشت به اندازه يه تيکه گوشت شصت , هفتاد کيلويي فاسد پيف پيفو پايين اومده ... عزيزترين کستم حاضر نيس يه ساعت تو رو پيش خودش نگه داره ... بچه ها ازت مي ترسن ... ميان پرتت مي کنن توي يه چاله بعدش روت خاک مي ريزن و يه عده هم دماغاشونو مي گيرن و فين فين مي کنن و زار مي زنن که آيييي چرا مردي ... بعد يه ساعتم تموم ... علي موند و حوضش ... اي دنياي دون ... اي دنياي بي وفا ... همون زن آدم که عاشقت بود يه روزي و واست جون مي داد دم آخري ترسيد بياد از جلو روي مرده تو نگاه کنه ... ترسيد ! آخه زن يه عمر همين صورتو مي بوسيدي ... عاشقش بودي ... هي به خوشگلي شوهرت مي نازيدي بي وفا ... سه ليتر اشک ريختي و بعدش تموم ... )

- خدايا غلط کردم .... تو رو به فاطمه زهرا منو از اين سوراخ بکش بيرون ...

يه لحظه يه صدايي شنيدم ... يه صداي گنگ ... صدا از روبروم ميومد .

ادامه دارد ...

 

روز نوشت ها

 

تمام وجود

 

پدر، کودک را محکم در آغوش می فشرد تا از گرمای بدنش گرم شود و آرام کنار گوشش نجوا کرد: تو همه وجود منی عزیزم!

30 سال بعد پسر فرزندش را در حالی در آغوش می فشرد که یک ماه قبل پدرش را به سرای سالمندان برده بود.             از وبلاگ: مشکان در میهن بلاگ

 

 

دیدار یار مهربان

 

مردم به فكر من نيستند!

 

يكي از علماي وارسته و برجسته نجف به كربلاي معلا مشرف مي شود و در حرم مطهر امام حسين (ع) به محضر امام عصر (عج) شرفياب مي گردد. حضرت به او مي فرمايد: « فلاني ببين اينجا كه دعا مستجاب است مردم به فكر من نيستند و براي فرجم دعا نمي كنند

سپس حضرت تصرف ولايتي مي فرمايند و آن عالم رباني خواسته هاي مردم را مي شنود كه هر كدام براي حوائج خصوصي خود دعا مي كنند، حضرت مي فرمايند: « شنيدي! حتي يك نفر از زائرين نگفت خدايا فرج حضرت مهدي (ع) را برسان

 

ماهنامه موعود شماره 13 ـ مقاله آقاي هاشمي نژاد

 

 

پاسخ به نامه ها

این هفته فقط یه نامه (برقی) داشتیم که اون هم از آقای علیرضا نجابت  ali_delta110@yahoo.com  بوده که این دوست خوبمون نوشته اند:

 

ba salam . mamnoon az emaili ke darmorede  emame zaman bood omidvaram een mailha bishtar shavad.     ( ali)

ما هم از این دوست خوبمون تشکر می کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 20:27  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان ـ شماره 24 ـ شنبه 10 دی 1384

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

بخش ویژه هر هفته در این آدرس:

www.hra4.blogfa.com

 

کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ  :  لات، حالیته و فیلم مارمولک

http://www.iranclip.com/player/582

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (3)

 

دوران تحصيلات عاليه و سربازی

با اتمام دوران تحصيلات متوسطه وي در كنكور سراسري شركت كرده و در رشته دامپروري دانشگاه اروميه پذيرفته شد.

اگر چه تحصيلات دانشگاهي بخشي از انگيزه هاي علمي او را به دانستن پر مي كرد ولي او به اين حد بسنده نكرده و كوشيد از فرصتهاي مناسب به منظور تقويت و اشاعه فعاليتهاي مذهبي ـ سياسي در حوزه دانشگاه بهره گيرد ، تا آنكه مسئولان غربزده دانشگاه پس از گذشت حدود 16 ماه از شروع تحصيل وي ، غلامحسين را از دانشگاه اخراج نمودند ، چرا كه سعي مي كردند وانمود سازند وي قصد دارد به منظور به انحراف كشاندن دانشجويان ديگر از هيچ تلاشي به ويژه در قالب سياسي و مذهبي دريغ نورزد.

پس از اخراج وي از دانشگاه اروميه ، غلامحسين افشردي وارد خدمت نظام گرديد و ابتدا دوره آموزشي را در پادگان جلديان نقده گذراند كه آنجا نيز از هر فرصتي براي بيداري روح مذهبي ـ سياسي سربازان استفاده مي جست و سپس به ايلام براي گذراندن اصل دوره سربازي انتقال يافت.

هنوز هشت ماه از سربازي او در ايلام نگذشته بود كه با توجه به فعاليتهاي چشمگيري كه با هماهنگي علماء ايلام و از جمله آيت الله صدر اولين امام جمعه پس از انقلاب در ايلام داشت و به دنبال آن فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازها از سربازخانه ها از آنجا گريخت و به تهران رهسپار گرديد.

 

ادامه دارد ...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

خواستگاری در وضع اضطراری!

 

گفتم که مال من شو، گفتا چه انتظاری!

گفتم مگر که جرم است؟ گفتا خبر نداری؟

گفتم که چشم مستت، آتش زده به جانم

گفتا بسوز و کف کن، یک عمر در خماری

گفتم خر تو هستم! گفتا بده سواری!

رفتم کنار دستش ، یک لحظه ای نشستم

چیزی به او پراندم، با حال شرمساری

دیدم به جای پرخاش، آن فتنه جوی کلاش

با غمزه ای چنین گفت، با من چه کار داری؟

یکباره هنگ کردم، قلبم تالاپ تولوپ کرد

آیا چه می شود گفت، در وضع اضطراری

گفتم بده به بنده نختر نشانی اترا

تا با پدر بیایم، فردا به خواستگاری

گفتا به روی نیمکت، در پارک شهر بندر

در گوشه ای نشسته، یک دختر فراری

 

جــــوک

 

 

 KACHAL

 

  ye kachale mire tu salmuni, hame mizanan zire khande.kachale mige: va! chiye mage? khob umadam aab bokhoram.......

 

 

داستــان

 

زنده به گور

 

نوشته شده توسط آلبالو ـ قسمت دوم

http://albalo.persianblog.com

 

همه تنمو با شدت تکون دادم .

فشار چيزاي سنگيني که روم بود بيشتر و بيشتر شد .

داشتم خفه مي شدم .

- آييييييييييي خدااااا ....

باورم شد .

من راس راسکي زنده به گور شده بودم . براي چند لحظه بي حرکت موندم .

از شدت وحشت داشتم قالب تهي مي کردم .

- من نمررردم ...

جيغ زدم.... نعره زدم ...

- کمک....کمک............

صدام توي گوشم مي پيچيد .

صداهاي گنگ بالاي سرم يواش يواش کمتر و کمتر مي شد .

- يا حضرت عباس ... يا امام رضا ... اي خداااااااا

گريم گرفت . زار زدم .

- آييييييي ....

تکه سنگي که روي قفسه سينه ام بود اومد پايين تر ...

( نمي تونين حتي تصور اينو بکنين که آدمو توي يه تيکه جا در ابعاد يک متر در دو متر بخوابونن روي تيکه سنگاي ريزاونم در حاليکه دورش يه تيکه پارچه رو سفت بستن و توي سوراخاي بينيش و گوشش پنبه فرو کردن و بعدش تازه روي بدنش تيکه سنگاي صاف و پهن بچينن و حتي يه ذره هم بهش رحم نکنن و کيپ تا کيپ سنگ روي سنگ بذارن و بعد حدود صد کيلو خاک بريزن روش ... نمي دونين چه احساسي به ادم دست ميده ... زنده زنده هم که باشي ميميري در دم )

لحظه به لحظه اکسيژن توي قبر ( حالا ديگه خوب مي دونستم که توي قبرم ) کمتر و کمتر مي شد .

آرزو مي کردم کاش زودتر مي مردم و از اين عذاب وحشتناک راحت مي شدم .

با صداي بلند گريه مي کردم .

- ماماننننن ...

( آدم هر چقدر هم که بزرگ باشه و توي هر سن و موقعيتي که باشه وقتي شديدا تحت فشار قرار بگيره و همه درا روش بسته بشه يهويي ياد مامانش ميفته ... نمي دونم چرا ياد باباش نميفته ولي به هرحال من توي اون موقعيت فشار آلود شديدا مامانمو مي خواستم ... مسخره ام نکنين ... خودتونو بذارين جاي من ...)

توي عمرم هيچوقت اينقدر حقيرانه گريه نکرده بودم .

ادامه دارد ...

 

روز نوشت ها

 

یک نگاه

 

وقتی پیچید توی کوچه دلش تاپ تاپ می کرد، توی یه لحظه هزاران فکر به مغزش خطور کرد. « اگه نیاد چیکار کنم؟!»

به ته کوچه که نگاه کرد دید داره میاد؛ آره خودش بود!

از خوشحال می خواست بال دربیاره.

وقتی که از کنار هم می گذشتند بی اختیار یک لحظه نگاهشان در هم گره خورد.

دختر با خودش فکر می کرد که: آیا فردا باز هم او را خواهم دید؟

 

دیدار یار مهربان

 

امام عصر (ع) حافظ ايران

 

در دوران جنگ جهاني اول و اشغال ايران توسط قواي انگليسي و روس كه حملات و هجوم ها به ملت شيعه اوج گرفته بود، مرحوم آيت ا... العظمي نائيني (ره) خيلي پريشان بودند و نگران از اينكه اين وضع به كجا خواهد انجاميد، نكند كه اين كشور محب و دوستدار امام زمان (عج) از بين برود و سقوط كند.

در همين زمانها شبي به امام عصر (ع) متوسل مي شوند و در حال توسل و گريه و ناراحتي به خواب مي روند و خواب مي بينند:

ديواري است به شكل نقشه ايران و اين ديوار شكست برداشته و خم شده و در حال افتادن است، در زير اين ديوار يك عده زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روي سر اينها خراب مي شود.

مرحوم نائيني (ره) وقتي اين صحنه را مي بينند به قدري نگران مي شوند كه فرياد مي زنند و مي گويند: خدايا اين وضع به كجا خواهد انجاميد؟ در اين حال مي بينند كه حضرت ولي عصر (عج) تشريف آوردند و انگشت مباركشان را به طرف ديواري كه خم شده و در حال افتادن بود گرفتند و آن را بلند كردند و دو مرتبه سر جايش قرار دادند.

و بعد فرمودند: « ايران شيعه خانه ماست. مي شكند، خم مي شود خطر هست ولي ما نمي گذاريم سقوط كند. ما نگهش مي داريم

 

منبع: ملاقات با امام عصر (عج)

 

پاسخ به نامه ها

 

دو تا میل رسیده که در واقع جواب درد دل شماره (2) بود که هفته گذشته برای دوستان فرستادم

 

اما طراوت 235 taravat_235@yahoo.com نوشته:

سلام دادش حمید 

واقعا  خوشم  اومد جواب قشنگی  دادین  واقعا  داس مریزا  به خدا من که کیف کردم  با دلیل و منطق

 من نمیدونم با این آدما یی که ( البته ببخشید توهین نباشه )  که  عقل شون تو چشمشون هست

 فقط اونی که می بینان  دارباره اش نظر میدان این همه راحتی (شب راحت می خوابن و فردا صبح ش با نا  خدا  می رن سره کاراشون نه تیری، نه بمبی، یعنی ما قدر همین  خوشی رو نمی گیریم : و فقط بلدیم بگیم آقا اینجور شده اقا انجور شده ) حالا جایه شکرش باقیست که هیچی از سیاست بلد نیستند

بابا بیان قبول کنیم که کشور ما به خدا با اصل و نسبه ما از تبار کورش  کبیریم ما همانهایی هستیم که

هشت سال با دشمنان جنگیدیم نه فقط ،عراق نبود ، آمریکا بود، انگلیس ، بود ...وخیلی که شما بهتر از ما جوونا میدونید  :

اگر امروز وهر وقت دیگری ما روی خوش به دشمنان مان نشان بدهیم و کشور خود را که با این همه زحمت بدست آورده ایم متزلزل نشان دهیم  (با آنهایی که در آن ور آب برای ما نقشه میکشن و در صدد براندازی این جمهوری هستندهیچ فرقی نمیکنیم) یعنی ما خائن هستیم : (خائن به مملکت) و نه ازاین بیشتر:

بیایید به جایه این کینه توزیها

دست در دست هم تا کشور خویش را کنیم آباد         بیایید کاخی  بسازیم که از باد و باران نیابد گزند

و فردایی بهتر برای نسل آینده بسازیم

تا هست اسلام پاینده هست ایران

ببخشید که بد نوشتم وا از اینکه وقت شریفه شمارو گرفتم

با آرزوی سربلندی برای کشور عزیزم و مردمان با غیرتش وهمچنین برای شما داداش حمید ، یا حق

داداش کوچک شما عباس از شمال

داداش حمید   ببخشید شما می توانید ازNetwork Marketing .  برای ما کمی توضیح دهین  ممنون میشم

خدمت داداش عباس خودم! سلام!

از اینکه لطف کردی و مطلب رو خوندی تشکر می کنم. ضمنا برای اشنایی بیشتر با بازاریابی شبکه ای می توانی به سایت http://nms.ir/index.php  و یا وبلاگ http://antigq.persianblog.com/ مراجعه کنی! اونجا چیزهای زیادی نوشته که اگه من هم بخوام بنویسم از اونجا می نویسم.

 

و امین خان سپید دست amin_sepid@yahoo.com هم نوشته:

سلام بر دوست عزيزم

از مطالب خوبت ممنونم 

اميدوارم در پناه حضرت حق در ادامه هم ثابت قدم بماني .

 از اين كه ما اظهار نظر نكرديم عذر مي خواهم 

صبح نزديك است

يا علي

خدمت امین خان هم سلام عرض می کنم و تشکر می کنم که نظر داده اند و در ضمن یک نکته را به همه بگویم: اگر شما بدانید کسی مطلب شما را خوانده و با آن موافق یا مخالف باشد خوشحال نمی شوید. در ضمن من دوست دارم همه در بحث ما شرکت کنند. به هر حال از همه آنانی که خواندند و نظر دادند و آنانی که خواندند و نظر ندادند تشکر می کنم

در ضمن این مطلب درد دل ادامه دارد، حالا که دارم هفته نامه (شنبه ساعت 4 بعدازظهر) رو آماده می کنم دوست خوبمون مهربان ایرانی جوابی برام فرستاده که هنوز نخوندمش اما منتظر باشید تا براتون بفرستمش

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 16:52  توسط حمید رضا الوندی  | 

راننده!!!

راننده

 

ـ بابا من ده ساله راننده ام! توی این ده سال یه بار هم جریمه نشدم؛ چون سعی می کنم همیشه قانون رو رعایت کنم!

راننده تاکسی اینها رو گفت و چند متر جلوتر مسافر رو پیاده کرد.

چهارراه بعدی وقتی افسر می خواست جریمه اش کنه:

ـ جناب سروان! به خدا امروز 3 بار دیگه هم جریمه شدم، تو رو خدا ننویس!

من اما با خود فکر می کردم که ...

چرا خود را آنی که نیستیم جا می زنیم؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:39  توسط حمید رضا الوندی  | 

یک نگاه!

یک نگاه

 

وقتی پیچید توی کوچه دلش تاپ تاپ می کرد، توی یه لحظه هزاران فکر به مغزش خطور کرد. « اگه نیاد چیکار کنم؟!»

به ته کوچه که نگاه کرد دید داره میاد؛ آره خودش بود!

از خوشحال می خواست بال دربیاره.

وقتی که از کنار هم می گذشتند بی اختیار یک لحظه نگاهشان در هم گره خورد.

دختر با خودش فکر می کرد که: آیا فردا باز هم او را خواهم دید؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:19  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان ـ شماره 23 ـ شنبه 3 دی 1384

بــخــش ویــژه

اعضای گروه مشکان

 

لینک مستقل بخش ویژه:

http://hra4.blogfa.com/post-10.aspx

 

کـلـیـپ هـفـته

 

نام کلیپ  :  غیر از خدا هیچ کس تنها نبود

http://www.iranclip.com/player/594

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (2)

 

دوران کودکی

به تدريج كه او سنين رشد را يكي پس از ديگري طي مي نمود در جستجوي معناي نام و نشانه هايي بود كه اگر چه نمي توانست در قالب سؤال به حل تمامي آنها بپردازد ولي با جستجوي علاقمندانه اي كه از خود بروز مي داد او را وا مي داشت تا از طريق پيگيريهاي مربوط به اصول و فروع علوم ديني و قرآني به تدريج نياز به دانستن و شناخت راهكارهاي چگونه شدن صحيح و اصولي را در خود سيراب نمايد.

يكي از شخصيتهايي كه در تقويت كننده هاي او به پيشرفت در اين گام ارزنده اي كه گذارده بود امام جماعت محله جناب حجه الاسلام بهشتي بود كه در قالب جلسات پرسش و پاسخ ، برگزاري جلسات وعظ و خطابه و شرح تاريخ اسلام و چگونگي و چرايي شكل گيري شخصيتها و برگزيدگان دين مبين اسلام كه همانا سازندگان و جاودانه سازان اين تاريخ پر بركت بودند ، كوشيد غلامحسين كنجكاو را به اتفاق ساير كودكان و نوجوانان از ابهامات ذهني خارج ساخته و وجاهت اسلام عزيز را به طرزي مناسب و گويا معرفي سازد.

رشد جسمي غلامحسين روز به روز روند طبيعي خود را بيش از پيش طي مي كرد. وي اگر چه از نظر تحصيلي دانش آموزي معمولي بود ، ولي در مورد آنچه ابتدا اعتقاد مي يافت وسپس به باور مي رساند هيچ گونه كوتاهي نمي نمود.

گستره اخلاق ، منش و مرام او به حدي جاي رشد و توسعه داشت كه ديگران به راحتي مي توانستند روي او به عنوان فردي كه مي كوشد گفته و قولش با عملش دو تا نگردد بخوبي حساب باز كرده و در هر كار عام المنفعه به ويژه در محيط مسجد محل از او به عنوان فردي متعهد و كار راه انداز ياد نمايند.

غلامحسين از همان كودكي انضباط ، متانت ، كمك به مستمندان را قوه محركه خود به سمت بهتر زيستن و رشد فكري تلقي مي نمود و در كنار آن بر فعاليتهاي مربوط به مسجد و نيز نماز اول وقت اهميت زياد قايل بود .

در جنب فعاليتهاي جاري در مسجد محله وي ، به تلاش معني دار و هدف ساز در دبيرستان نيز عشق مي ورزيد. تأسيس كتابخانه ، برگزاري جلسات وعظ و پرسش و پاسخ به وسيله اساتيد فن ، ترتيب مراسم مختلف پيرامون مناسبتهاي ديني گوشه هايي از اينگونه خدمات است.

ادامه دارد ...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

اگر شبهاي برره يه جا جز ايران الان ساخته مي شد ...!  

(بگوري دم ژاندارمري)

ياور : بگور ... يه شعر بگو ببينم ...

بگوري : از خودم يه شعر در وكردم ، وخوونم ؟

ياور : بخون كتكله...

بگوري : نمره بيست كلاسو نوخوام ، بهترين هوش و حواسو نوخوام ، من فقط تو رو وخوام

بگوري : خــــوب بـــيـــــد؟ ، ويگولنسج ، اين شعر منو چندين سال بعد تو يه آهنگ معروف از خودشون در وكنن ...

ياور : اين چي بود شمپت ؟ يكي ديگه بخون ....

بگوري : 20 تومن وشد ...

ياور : از مامور دولت پول مي گيري ؟‌بندازمت زندون كتكله ؟

بگوري : خوب باشه ، پول نوده ، نوش جونت بيد

بگوري : ورو ، ورو ، دلم تو رو تو رو نخواسته بيد ، ورو ورو ، نوخوامت اين همه ...

بگوري : اين شعر منم قراره شيرآرش چند سال ديگه وخوونه ، خوب بـــيــــد؟

)ياور طغرل به دوربين زل مي زنه(

 

موارد دیگه ای هم بود که ... اونهایی که خوندن می دونن به مطالب هفته نامه نمی خورد

 

و یک جوک با حال

 

 

 STADIUM

 

Ye ruz SADEGH GHOFRANI 100000 ta salavat nazr mikone. nazresh ke baravorde mishe, pa mishe mire stadium azadi va dad mizane: baraye salamatiye khodetun salavat.......

 

 

داستــان

 

زنده به گور

نوشته شده توسط آلبالو ـ قسمت اول

http://albalo.persianblog.com

 

چشمامو که باز کردم همه جا تاريک بود . تموم تنم درد مي کرد . خواستم سرمو بلند کنم ولي نتونستم .يه چيزخيلي سنگين و سفت روي صورتم بود .

نمي تونستم خوب نفس بکشم . احساس نفس تنگي مي کردم . بوي خاک مي اومد .

خاک مرطوب . چند بار پلکامو باز و بسته کردم .

يعني چي ؟ اينجا کجاست ؟

دستام محکم به تنم چسبيده بود .

خداي من .. خداي من .... خداي من

چشمامو به هم فشار دادم و زير لب زمزمه کردم :

- خداي من ... نکنه .. نکنه ... خدا خدا خدا ...

حس کردم قلبم ريخته کف سينه ام .

داد زدم .

- آيييييييييييييييييييي ....

صدام که توي گوشم پيچيد وحشت کردم .

هيچکسي نبود .

هيچکس .

سرمو به سمت راست برگردوندم .

اونچيزي که روي صورتم سنگيني مي کرد اومد پايين تر و چسبيد روي فکم .

سرم همونطور موند .

صداي ضربان قلبمو ميشنيدم .

- آييييييييييي تور و خدا يه نفر کمک کنه .

صداي مبهم و گنگي به گوشم مي رسيد .

صداهايي شبيه جيغ و گريه .

گوشامو تيز کردم .

صداها از بالاي سرم مي اومد .

چند متر بالاي سرم .

تموم تنم يهو سرد شد .

يخ بستم .

قلبم براي چند لحظه واستاد .

ـ يا امام زمان ...

ادامه دارد ...

 

روز نوشت ها

 

روشنفکر

 

پسر دانشجو فریاد می زد: آخه حجاب یعنی چی؟! این حرفا مال 1400 سال پیشه! دوران شتر و الاغ! نه مال حالا! برای ما که جزو روشنفکرای جامعه ایم.

او اما با خودش فکر می کرد که آیا حرف خداوند هم کهنه می شود؟ یا اینها هم ارمغان همان روشنفکری است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 21:45  توسط حمید رضا الوندی  |