تبليغاتX
اخبار آخر الزمان

اخبار آخر الزمان

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر

محلی برای زندگی

مطلبی که می خوانید آخرین نوشته است از من که برای یکی از نشریات دانشجویی شهرمان نوشته ام. شما هم بخوانید ... بدک نیست

 

محلی برای زندگی

سلام!

امروز می خواهم از گذشته ها بنویسم ... گذشته هایی نه چندان دور ...

انگار همین دیروز بود که پا به دانشگاه نهادیم ... محلی برای آموزش و افزودن بر بار کوله بار علم و دانش ... جایی برای بروز استعدادهایی که تا به حال جرأت ابرازش را هم نداشته ایم و زمانی که تا همیشه در خاطره هایمان از آن به عنوان روزهایی روشن و به یاد ماندنی از آن یاد        می کنیم.

انگار همین دیروز بود که سر بزیر و آرام و بی سر و صدا وارد دانشگاه شدیم ... اما امروز ... با اینکه باز هم کسی نمی شناسدمان اما بسیاری مسائل را تجربه کرده ایم که شاید در هیچ جای دیگر   نمی توانستیم .

آری! دانشگاه تنها محلی برای علم اندوزی و تنها محلی برای افزودن به بار دانشمان نیست ... دانشگاه نیز محلی برای یاد گرفتن درس زندگی است ... باید پذیرفت که دانشگاه رفتن ما با بهترین و عزیزترین سال های عمرمان  همزمان شده و باعث افزودن به کوله بار تجربیاتمان ... تجربیات مهم و حیاتیمان  خواهد شد. راستی شما تا به حال چقدر تجربه اندوخته اید ؟!

سال های عمرمان سپری شد اما نه بیهوده که با اندوختن تجربیاتی که بعدها به کارمان خواهد آمد.   

پاینده باشید ـ برادر کوچکتان حمید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 13:22  توسط حمید رضا الوندی  | 

مرگ

مــرگ

 

نویسنده: حمید رضا الوندی

 

تذکر مهم: دوستان عزیزی که ناراحتی قلبی دارند از خواندن این مطلب صرف نظر نمایند

 

مرگ ... با خواندن این کلمه یاد چه چیزی می افتید؟ اصلاً تا به حال به مرگ فکر کرده اید یا اینکه گفته اید : « بابا ما حالا جوانیم ... » چند لحظه به مرگ فکر کنید ...

چند روز قبل خداوند توفیق داد تا در مراسم تشییع یکی از بستگان شرکت کنم. اما چرا گفتم توفیق! چون اینکه انسان به یاد مرگ بیفتد و به یاد مرگ باشد خود نوعی توفیق به حساب می آید و شاید به همین خاطر است که پیامبر مکرم اسلام (ص) به شرکت در مراسم تشییع برادران مسلمان سفارش کرده اند.

گاهی اوقات که خودم به مرگ فکر می کنم هول برم می دارد ... به خودم نگاه می کنم، به گناهان فراوانم، به خوبی ها و ثواب های کمم و می ترسم ...

مرگ دیگران تلنگری برای ماست ... به اینکه بدانیم ممکن است روزی هم نوبت به ما برسد و وقت رفتن ما بشود.

 

***

 

آن هنگام که به خواندن نماز میت مشغول شدیم با خودم فکر می کردم که خدایا اوضاع من چگونه است آن هنگام که مرا به سوی قبله دراز کرده اند و برایم نماز میت می خوانند ... کمی با خودتان فکر کنید ...

صحنه دیگری که بسیار برایم سخت بود صحنه به قبر گذاشتن میت است ... اگر نمی توانم خوب توصیف کنم مرا ببخشید اما خیلی سخت است ...

از زبان خودم توصیف می کنم (خودم را جای میت می گذارم)

 

***

 

و ... مرا از آمبولانس و روی برانکارد پائین آوردند ... مردم می آمدند فاتحه می خواندند و می رفتند ... فرزندانم و بستگانم گریه می کردند ... مرا بلند کردند و به سوی قبر بردند ... لحظه ای ترسیدم اما مرا به زمین گذاشتند ... (در هنگام دفن میت هنگامی که او را به سمت قبر می برند چند بار او را زمین می گذارند تا خوف نکند) ... و مرا در بالای قبر روی زمین گذاشتند ...

شالی زیر بدنم قرار دادند و با کمک آن مرا داخل قبر گذاشتند ...

حالا دارند سنگ ها را می چینند ... (تا به حال به این لحظه فکر کرده اید؟)

اکنون کسی دارد کفن را از روی صورتم کنار می زند ... آری پسرم است ... صورتم را بر روی خاک می گذارد ... (همه از خاک آفریده شدیم و روزی به خاک باز خواهیم گشت) ... شخصی دعایی (تلقین) می خواند و پسرم شانه ام را تکان می دهد ...

و پس از آن سنگ بعدی را می گذارند و به ناگاه صفحه سیاه می شود ...

نه! مرا در اینجا تنها نگذارید ... پسرم! ... دخترم ! ...

 

***

 

یکی از صحنه های تکان دهنده لحظه ای است که سنگ ها را می چینند  و پس از آن بر روی بدن میت خاک می ریزند ... واقعا صحنه تکان دهنده ای است ... خود را جای آن کسی که آن پائین خوابیده است بگذارید ...

 

***

 

و مدتی بعد دیگر کسی نیست ... همه رفته اند ... حتی عزیزترین کسانی که داشته ایم ... پسر ... دختر ... همسر ... خواهر ... برادر ... همه رفته اند و انگاری که اصلاً بر روی زمین وجود نداشته ای ...

 

***

 

و شب اول قبر فرا می رسد ... آنگاه که دو ملک ، نکیر و منکر، بالای سرت حاضر می شوند و به سوال و جواب می پردازند.

 

***

 

آیا روسفیدیم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:33  توسط حمید رضا الوندی  | 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:19  توسط حمید رضا الوندی  |