داستان _ 9
بلوک های سر خیابون
نویسنده: فرنوش زنگوئی ـ farnoosh_z66@yahoo.com
قسمت نهم
برای مطالعه قسمت های قبلی کلیک کنید
هفدهم
- هیچ جا رو مثله خونه ی خودمون دوست ندارم . همه جا احساس مهمون بودن می کنم .
- مگه ویلای خودتون نرفتین ؟
- چرا !! ولی به سلیقه ی مامان چیده نشده بود همه چی ... . وای نگاه کن !!!
- چی رو ؟!
- چه گل های قشنگی . وای رزهای صورتیشو !!
- پشت گل ها هم یکی وایساده . چرا اونو نگاه نمی کنی ؟؟! از ما کوچیکتره . تا حالا لب دریا رفته
- باز آقا نطقشون وا شد !!
- نه . جدی می گم . رفتی مسافرت از این ناراحتی که ویلاتون به سلیقه ی مامانت چیده نشده . اونو نگاه کن . مطمئنم اصلا تا حالا نرمی ماسه ها رو زیر پاهاش حس نکرده . هر چی حس کرده ... .
- آقا چراغ سبز شد . برو اصلا از خیر دیدن گل گذشتیم . همیشه تو حرفات من مقصرم . بابا مگه تقصیر منه که اون مجبوره گل بفروشه . اون یکی آدامس ... .
- اون یکی خودشو .
- چی؟!!!!
- نگاش کن . اونی که چادرشو پشته سرش بسته . کنار پراید سفیده . فکر می کنی داره براش اسفند دود می کنه !!!
- باورم نمی شه ؟!!!!
- باور کن . زندگیه واقعی اینه . یه ساعت اگه با چشمای باز بگردی می بینی که خیلی خوشبختی . مشکلاتی که ما داریم در مقایسه با ماله اونا یعنی یه قطره در برابر اقیانوس .
هجدهم
- چرا دیگه نمی نویسی ؟!!
- هان !! یه دقیقه صبر کن . قربان ببخشید اتوبان رو بستن می خوام برم سمت نارمک از کدوم طرف باید برم ؟!!
- مستقیم برو بالا . دور برگردون بپیچ صیاد شیرازی . باقیش دیگه خوراکه .
- قربون داداش . گفتی چی ؟!!!
- گفتم چرا داستانت رو تموم نمی کنی ؟ مگه نگفتی می خوای چاپش کنی ؟
- بی خیال !!
- اه . مگه با دوسته مامانت که انتشاراتی داشت حرف نزده بودی ؟!!!!
- دیگه حسه نوشتن ندارم .
- چرا ؟ تو چرا این قدر افسرده شدی ؟ چیزی شده ؟!!!
- ول کن .
- ..... ..... .
- ..... ..... .
- چی شد ساکت شدی ؟ !!!
- هیچی داشتم به حرفت فکر می کردم . آخه واسه چی بنویسم ؟!! کی دیگه حوصله ی خووندن داستان داره !! هر کی درگیر داستان خودشه !! داستان ذهن مریضه من دیگه واسه کی جذابیت داره . من اگه خیلی مردم داستان خودمو به آخر برسونم .
- به جان آیدا افسرده شدی ها !!! چیزی شده ؟!!!!
