داستان _ 12
بلوک های سر خیابون
نویسنده: فرنوش زنگوئی ـ farnoosh_z66@yahoo.com
قسمت دوازدهم و آخر
برای مطالعه قسمت های قبلی کلیک کنید
بیست و سوم
- چه شکلی بود ؟
- آرش !! بد نبود . کت و شلوار سرمه ای تنش کرده بود با پیرهن آبی کم رنگ و کراوات زرشکی .
- خب چی شد؟ !!!
- چیو چی شد ؟ منظورت از این سوال ها چیه ؟!
- هیچی فقط می خواستم بدونم . چرا شاکی می شی !!
- شاکی نشدم . فقط این دفعه طرز سوال پرسیدنت با همیشه فرق داشت !!!
- بابات هم اومد ؟
- نه !! زنگ زد گفت امشب خوونه ی مادر خانوومم دعوتیم . اگه نریم خیلی ناراحت می شن . همه چیزو به شره گفتم . گفتم هم که اصلا قصد ازدواج ندارم ولی انگار داشتم با دیوار صحبت می کردم . گفت زندگیه بابات به ما چه ؟!!! فکر کن !! می گه من هویت جداگانه دارم !!! هویت جداگانه !!!!
- بیرون گود نشسته .... . هویت جداگانه !!!
- مامانش گفته 5 شنبه زنگ می زنه جواب بگیره . تو رو قرآن تو قرن 21 هم آخه این جوری ازدواج می کنن . آخه .... . نیما !!!
- بله !
- گوش می کنی ؟!!
- آره . نه !!!
- چیزی شده ؟!!!
- عمو فرشیدم که تو پاریس بود یادته ؟!!!
- آره . چطور ؟!
- می گه برم اون جا !!!
- واسه چی ؟
- درس . زندگی . فرار و ...
- نیما ؟!!!!!!!!!!!
- به خدا دیگه نمی توونم . می دونم . آره نامردم . پستم . آشغالم . خب بهتر از مامانم که نمی توونم باشم . من هیچی نیستم . یه پرنده ی بدون بال که هیچ کس رو نمی توونه سوار کنه خودشم داره تلو تلو می خوره .
- نیما تو چشام نگاه کن و بگو که راست نمی گی !!!!!
- آیدا خواهش می کنم . نمی توونم بگم با من بیا . بیای جفتمون عذاب می کشیم . مطمئن باش نمی خوام واسه خوش گذرونی برم . دارم برای فرار می رم . شاید هم پاریس نموندم . رفتم یه جای دور . نمی دونم شاید ... . به جهنم هم راضیم . ولی دیگه این جا نه !!!!
- من چی کار کنم ؟!!!!!! الان باید بیفتم به پاتو و بگم نرو !! همتون پستین !! نگه دار پیاده شم .
- آیدا خواهش می کنم بفهم .
- چیو ؟!!! این که داری می ری ؟؟؟؟ یا این که به قوله خودت داری فرار می کنی ؟ یا این که .... .
- می دونم سخته ! به خدا تو این 4 سال از خودم هم بیشتر دوست داشتم . هنوز هم دارم ولی نمی خوام بدبختت کنم. دوست دارم که دارم میرم .
- مطمئن باش منو دوست نداری . خودت رو دوست داری !! گفتم نگه دار !!
- خواهش می کنم بچه بازی در نیار !!!! تو بهترین منی !! تو گل ناز منی !!! ولی من ... .
- تو یه نامردی !!!
- آره نامردم . یه نامرده افسرده . یه نامرده بیچاره . یه نامرده بدبخت که فقط خوشبختیه عشقش رو می خواد . اگه مرد بودم که بهت می گفتم بیا با هم بریم . بهت می گفتم می گیرمت . روزی صد دفعه بهت می گفتم دوست دارم . ولی نامردم و می خوام برم تا بفهمی که دوست دارم . من وتو تا دو ماه پیش واسه هم ساخته شده بودیم . ولی یه دفعه زندگیه من ورق خورد . شدم یه بیچاره ی درموونده . شدم یه نامرده ... .
- نیما بس کن . گریه نکن . اگه می خوای بری برو . ولی من منتظرت می مونم . برمی گردی من مطمئنم !!!!
- منتظر بمونی تو هم مثله من بدبخت می شی ! من دیگه برنمی گردم . دیگه چیزی واسه برگشتن ندارم .
- پس من چی ؟!!!!!
- آرش پسر خووبیه ! باشعوره ! مرده ! آیدا خواهش می کنم !!!
- نگه دار پیاده شم !!!
- نگه دارم که چی ؟ کجا بری ؟!
- برم پیش آرش . مگه نمی گی مرده و پسره خووبیه . می خوام برم !!
- بذار دور بزنم . از این جا که نمی شه رفت . بلوک های سر خیابونو دوباره گذاشتن !!!!
بیست و چهارم
- مامان اون شومیز سیاه منو ندیدی ؟
- رو طنابه .
- مستوفی اینا زنگ نزدن ؟!!
- کیا ؟!! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟!!
- زنگ زدن ؟!؟!؟
- نه !! امشب زنگ می زنن .
- بگو من راضیم .
- جدی می گی ؟ باورم نمی شه !!! پس نیما چی ؟!!!
- آرش پسر خووبیه ! باشعوره ! مرده !
- .... ...... .
- ....... . این بلوک های سر خیابونو دیدی دوباره گذاشتن !!
- آره ! می خوان ثابتش کنن. می گن این جوری امنیت محل بیشتره !!!!!!!!!!!!
پایان
مثلاً تیتراژ پایانی
تشکر فراوان از خواهر خوبم فرنوش زنگوئی که داستانشون رو برای انتشار در اختیار گروه مشکان قرار دادند و همچنین تشکر از همه شما دوستان گرامی که با ما همراه بودید.
نظرات و پیشنهادات خود را در مورد این داستان می توانید به آدرس میل خانم زنگوئی ارسال فرمائید و یا با مدیر گروه در میان بگذارید.
موفق و پیروز باشید
